تبليغاتX
ღღღعشق یعنی لحظه های ناب نابღღღ

قطار میرود

 

تو میروی

 

تمام ایستگاه میروند

 

و من چقدر ساده ام که سال های سال

 

در انتظار تو ...

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان ...

 

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !

 

زنده یاد قیصر امین پور( شاعر مورد علاقه من )

 

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

چه زود
چه زود گذشت درگذشتت

{خیلی دنبال یه عکس خاص از شکیبایی گشتم ولی به نظرم این عکس خستگی شکیبایی رو قشنگ نشون می ده}
روحش شاد
نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه 29 تیر1387 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

به نام ...

به نام عشق ، به یاد عشق ، برای عشق

 

به نام عاشقی که فانوس قلبش طنین عشق می نوازد

 

تقدیم  به

 

عشق ها ، آرزو ها ، امید ها و انتظار ها

 

به کسانی که عذاب میکشند و از عذاب عشق لذت می برند

 

تقدیم به

 

اشک های سوزان و خنده های نا پیدا

 

به

 

فنا شده ها و تباه شده ها

 

و سر انجام تقدیم به

 

کسانی که چون اقیانوس ظاهری آرام و باطنی شوریده دارند . . . !

 

فریاد بر آوردم چه کسی همدم من می شود تا تنـهاییم را با او قسمت کنم . . . ؟

 

فقط ســـکوت بود و سـکوت . . .

 

و از آن زمان تنــهاییم را با ســـکوت قسمت میکنم

 

امشب وجود خسته و پاییزی دلم احساس می شود

 

دلم غمگین است و جای خالی لحظه ها جان می سپارند و می میرند

 

لحظه هایم پر شده از احساس مـرگ و تنــهایی و سکوت . . . 

 

و چقدر تنــهام . . . ! ! !

نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه 28 تیر1387 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

مجبورم

 

دلم براي كسي تنگ شده !

 

اين روزها كه نيستي چرا پنهان كنم دلم براي كسي تنگ شده

 

عقربه ... ساعت ... فاصله ... اشك ... انتظار

 

واژه هايي هستند كه روزي هزار بار در ذهنم تكرار ميشوند

 

هر چند كه . . .

 

اشك !

 

چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم

 

اما !

 

دوري تو مصيبت كمي نيست

 

كه . . .

 

بتوان حق آن را با اين سوگواري هاي اندك ادا كرد

 

ديگر نه . . .

 

جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم و نه صدايي

 

كاش !

 

خبري از تو داشتم

 

كه . . .

 

اينظور خود گم كرده

 

به دنبال دست آويزي براي آرامش باشم

 

اين روزها كه نيستي

 

خانه بوي نم غربت ميدهد

 

حتي !

 

نسيم با پنجره قهر است

 

كه بخواهد خبري از تو بياورد

 

اما !

 

برايت بگويم :

 

دلشوره هاي عاشقي قشنگ است ! ! !

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه 27 تیر1387 ساعت 20:18 | لینک ثابت |

یه عاشق نیلوفری

به تنهایی نیلوفر آبی غزقه در مرداب راکد قسمُ دلم به وسعت ثانیه ها تنگ است و به پهنای آبی بی کران دریای آن سوی دشت ها...!

یه سلام تلخ و یا یک خداحافظی شیرین برای تمام کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند آپ این بار تلخ تلخ است مثل زهر و شاید هم شیرین مثل عسل و گوارا مثل آب چشمه های دماوند کوه...

می دانم جرات این حماقت شیرین را ندارم ولی ای کاش داشتم و همه را از وجودم راحت می کردم . دلم می خواهد آژادانه روی تختم دراز بکشم و مشتاقانه منتظر دیدار خدا باشم... خدایی که ۱۶ سال پیش مرا از خود جدا کرد نه زندگی را نباخته ام بالعکس اما می ترسم خاطره ی شیرینم تلخ شود ولی چرا دروغ بگویم؟

خسته ام

از همه چیز خسته شده ام/ دلتنگی برای تو علیرضای من امانم را بریده کاش حد اقل تو را در خواب می دیدم تو دوباره مرا در آغوش خود می فشردی! خسته ام از این دلتنگی همیشگی خسته ام...

حیف که از هم دوریم

نمی دانم من هیچ نمی دانم نمی خواهم بدانم دیگر نمی توانم خدایا کمکم کن...!

آخرای فصل پائیز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت:

کاش بمونی در کنارم...!

آخه من میون برگا دیگه تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره...!

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

 غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:

آخه این حرفا کدومه

با هجوم من روشاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جوون

ولی برگ مثله یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش باروون باروونم غصه رو فهمید

باروون گفت: با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و ریشه

ولی باروونم مثله باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که باروون آرزوش این بود که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

  هرکی زندگیشو باخته

دلش از خدا جدا بود...!

 

 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 11:6 | لینک ثابت |

راز زندگی

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.
شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند





نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 8:21 | لینک ثابت |

احساس دروغ
I'm so tired of being here

از بودن در اینجا خسته شدم
Suppressed by all my childish fears

تحت فشار ترسهای کودکیم قرار گرفتم
And if you have to leave, I wish that you would just leave

اگه مجبوری ترکم کنی، آرزو می کنم که هرچه زودتر بری
Your presence still lingers here

چون وجودت رو هنوز اینجا احساس می کنم
And it won't leave me alone

و من رو تنها نمیگذاره

These wounds won't seem to heal

به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن
This pain is just too real

این درد خیلی کاریه
There's just too much that time cannot erase

اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه

When you cried I'd wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم
When you'd scream I'd fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم
And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم
But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم

You used to captivate me by your resonating light

عادت داشتی من رو مجزوب نورهای طنین اندازت کنی
Now I'm bound by the life you left behind

ولی حالا محسور زندگی شدم که تو برام به جا گذاشتی
Your face it haunts my once pleasant dreams

صورتت تمام رویا های من رو شکار می کرد
Your voice it chased away all the sanity in me

صدات عقل و هوشم رو از من می گرفت

These wounds won't seem to heal

به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن
This pain is just too real

این درد خیلی کاریه
There's just too much that time cannot erase

اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه

When you cried I'd wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم
When you'd scream I'd fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم
And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم
But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم



I've tried so hard to tell myself that you're gone

خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که تو رفتی
But though you're still with me

ولی اگر چه هنوز با منی
I've been alone all along

من همیشه تنهای تنها بودم

When you cried I'd wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم
When you'd scream I'd fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم
And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم
But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم

me ahhh,

me ahhh. . .

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 22:9 | لینک ثابت |