

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میروند
و من چقدر ساده ام که سال های سال
در انتظار تو ...
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان ...
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !
زنده یاد قیصر امین پور( شاعر مورد علاقه من )
به نام عشق ، به یاد عشق ، برای عشق
به نام عاشقی که فانوس قلبش طنین عشق می نوازد
تقدیم به
عشق ها ، آرزو ها ، امید ها و انتظار ها
به کسانی که عذاب میکشند و از عذاب عشق لذت می برند
تقدیم به
اشک های سوزان و خنده های نا پیدا
به
فنا شده ها و تباه شده ها
و سر انجام تقدیم به
کسانی که چون اقیانوس ظاهری آرام و باطنی شوریده دارند . . . !
فریاد بر آوردم چه کسی همدم من می شود تا تنـهاییم را با او قسمت کنم . . . ؟
فقط ســـکوت بود و سـکوت . . .
و از آن زمان تنــهاییم را با ســـکوت قسمت میکنم
امشب وجود خسته و پاییزی دلم احساس می شود
دلم غمگین است و جای خالی لحظه ها جان می سپارند و می میرند
لحظه هایم پر شده از احساس مـرگ و تنــهایی و سکوت . . .
و چقدر تنــهام . . . ! ! !
دلم براي كسي تنگ شده !
اين روزها كه نيستي چرا پنهان كنم دلم براي كسي تنگ شده
عقربه ... ساعت ... فاصله ... اشك ... انتظار
واژه هايي هستند كه روزي هزار بار در ذهنم تكرار ميشوند
هر چند كه . . .
اشك !
چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم
اما !
دوري تو مصيبت كمي نيست
كه . . .
بتوان حق آن را با اين سوگواري هاي اندك ادا كرد
ديگر نه . . .
جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم و نه صدايي
كاش !
خبري از تو داشتم
كه . . .
اينظور خود گم كرده
به دنبال دست آويزي براي آرامش باشم
اين روزها كه نيستي
خانه بوي نم غربت ميدهد
حتي !
نسيم با پنجره قهر است
كه بخواهد خبري از تو بياورد
اما !
برايت بگويم :
دلشوره هاي عاشقي قشنگ است ! ! !
به تنهایی نیلوفر آبی غزقه در مرداب راکد قسمُ دلم به وسعت ثانیه ها تنگ است و به پهنای آبی بی کران دریای آن سوی دشت ها...!
یه سلام تلخ و یا یک خداحافظی شیرین برای تمام کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند آپ این بار تلخ تلخ است مثل زهر و شاید هم شیرین مثل عسل و گوارا مثل آب چشمه های دماوند کوه...
می دانم جرات این حماقت شیرین را ندارم ولی ای کاش داشتم و همه را از وجودم راحت می کردم . دلم می خواهد آژادانه روی تختم دراز بکشم و مشتاقانه منتظر دیدار خدا باشم... خدایی که ۱۶ سال پیش مرا از خود جدا کرد نه زندگی را نباخته ام بالعکس اما می ترسم خاطره ی شیرینم تلخ شود ولی چرا دروغ بگویم؟
خسته ام
از همه چیز خسته شده ام/ دلتنگی برای تو علیرضای من امانم را بریده کاش حد اقل تو را در خواب می دیدم تو دوباره مرا در آغوش خود می فشردی! خسته ام از این دلتنگی همیشگی خسته ام...
حیف که از هم دوریم
نمی دانم من هیچ نمی دانم نمی خواهم بدانم دیگر نمی توانم خدایا کمکم کن...!![]()
آخرای فصل پائیز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:
کاش بمونی در کنارم...!
آخه من میون برگا دیگه تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره...!
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:
آخه این حرفا کدومه
با هجوم من روشاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جوون
ولی برگ مثله یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش باروون باروونم غصه رو فهمید
باروون گفت: با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و ریشه
ولی باروونم مثله باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که باروون آرزوش این بود که می مرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته
دلش از خدا جدا بود...!
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.
شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.
هيچ اتفاقي نيفتاد!
در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.
